تبليغاتX
نوشته هایی که بوی هرزگی نمیداد - کاش فراموشی گریبان آدمی را می گرفت....
همه فکرهایی که وقتهای بیکاری،زیر دوش حمام،قبل از سنگین شدن پلکهایم یا حتی موقع اتو کشیدن سراغم امدند

باید بنشینم یک گوشه و دغدغه هایم را بنویسم.همین دغدغه هایی که یکی دوتا نیست و فراموشم نمیشود. باید بنویسم و مدام مرور کنم شاید یادم بماند که انسان از نسیان می اید و نسیان یعنی فراموشی. یعنی باید یک روزی همه خاطرات را فراموش کرد تا بتوان این مسیر لعنتی را طی کرد...اما هر کار میکنم نسیان در خاطرم نمیماند.من مانده ام و تمام چیزهایی که هر لحظه دیوانه ام میکند، که اگر حتی بر حسب اتفاق کمی فراموش شده باشد باز یک تلنگر پرتم میکند به همان چیزهایی که من سالهاست دلم از یاداوری دوباره اش میلرزد...میان این همه دغدغه و هیاهو باید برسم به همان اهنگ سالهای پیش، که خواننده بخواند و من یادم بیاید چقدر این اهنگ ها را با تو گوش کردم و تمام اتوبان های این شهر را با هم پرسه زدیم...که با صدای خواننده اش بلند بلند زمزمه کردیم و با روزهای بی خیالی، شاد بودیم...نسیان سراغ آدمی نمی اید...این دیوانگی ست که هر لحظه هجوم می اورد به روزهای ظاهرا ارام...یاد از دست رفته ای را زنده میکند، داغی می شود توی سینه ات و ارام نمیگیرد...فراری هم که باشی گاهی به بن بست میرسی...هفت کوه و دریا را هم که گذرانده باشی، عطری میپبچد در هوا که تازه میفهمی فرسنگ ها دور از خاطره باز چیزی برای نبش قبر خاطرات هست...عطر دستانش، عطر پیراهنش ، عطر گل سرخی که پشت چراغ قرمز برایت خرید، عطر بارانی که زیر آن دویدیم، هر کجای دنیا می شود یک منجنیق و پرتابت می کند به حال و هوای روزهای از دست رفته...باران چه در لندن، چه در شاخ آفریقا همان بارانی ست که روزهای عاشقانه ات را با ان گذراندی...

پیر سن و سال هم که شده باشی، یک صدای غریبه برایت تمام یاد اوری گذشته است...مثل پیرمردی که توی تاکسی گفت صدای شما با همین یک جمله " پیاده می شوم" من را یاد عشقی انداخت که به ان نرسیدم...حرف بزن دختر جان...برایم تعریف کن...صدایت، صدای همه روزهایی خوبی ست که از آن گذشته...برای پیرمرد شعر که خواندم گفت : عاشق باشی دختر...عشق تا همیشه برای همه آدمها نعمت است...

نباید یادگاری را جمع کرد، دل کندن از یادگاری سخت است...یادگاری همان نماد مجسمی است که فراموشی را محال می کند...یادگاری اگر دست خط باشد از پس سال ها ، از بین تمام ورق پاره های مینشیند رو به روی تو و تمام منحنی های ذهنت را بهم میریزد...دست خط تو همان قدری پریشان میکند که دیدن یک ادم،  وقتی با دست چپ روی کاغذی ادرس مینویسد من را به تو بر میگرداند...من را به تو، به روزهای تو، به حال و هوای تو بر میگرداند...

باید فراموش کرد که روزی سنگ صبور بودی و حالا نیستی...مرگ یا جدایی چه توفیری میکند وقتی همه دنیا برای نبودن تو نقشه میکشد...باید فراموش کرد حرف ها همیشه برای گفتن به تو نیست...برای دیدن چشمهای مهربانت نیست که شاید یک روز همین چشمها بسته شده باشند و تنهایی امانم را ببرد...

هنوز همه مسیر های این شهر دست به دست هم دادند تا فراموشت نکنم...همه این شهر ، تمام خیابانهای این شهر، تمام تابلوهای این شهر به سمتی که تو هستی اشاره دارد...به سمت خانه ات، به سمت روزهای که با هم گذراندیم...همه این شهر برای نسیان آدمی انقدر قدرت دارد که به  این راحتی ها نتوان فراموش کرد....

فراموشی نعمت خوبی بود اگر هوا را از عطر تو میگرفتند...فراموشی اتفاق بزرگی بود اگر اهنگ روزهای با تو بودن از صفحه گرامافون روزگار حذف می شد...اگر کافه های این شهر همگی خراب می شدند، اگر باران را از این شهر می گرفتند و یا یادم میدادند هر آدم دست چپی که از کنار عبور میکند یاد آور تو نیست...فراموشی راحت بود اگر می شد بودنت را انکار کرد و به هر دلیل احمقانه ای تو را به یک خواب شیرین اشتباه گرفت...اما فراموشی اتفاق نمی افتد...تو از پس سالها تنها برایم کم رنگ میشوی و با یک تلنگر میشوی همان اتفاق روزهای دور...همان اتفاق روزهای خوب و مرا می بری به همان نقطه مرکزی که با هم اغاز شدیم....

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 12:34 | لینک  |