X
تبلیغات
نوشته هایی که بوی هرزگی نمیداد
همه فکرهایی که وقتهای بیکاری،زیر دوش حمام،قبل از سنگین شدن پلکهایم یا حتی موقع اتو کشیدن سراغم امدند

فیس بوک را بستم به خاطر ادم های فوضول.ادمهایی که زیاد احساس صمیمیت میکردند ، که بعد از هر استتوس و عکسی پیغام هایی خصوصی میدادند و حال و روزت را کنکاش میکردند....بستم چون دلیلی نمیدیدم برای کسی توضیح دهم چرا یک روز استتوس غمگین میگذارم و یک روز استتوس شاد...که یک روز انگ شکست عشقی بهم  میزدند و یک روز انگ سر و گوش جنبیدن....فیس بوک را بستم چون نگاه ها زیادی هرز بود، زیادی تا عمق وجودم را کنکاش میکرد ، چون غیراز یک نفر و تنها یک نفر هیچ بنی بشری برایم آنجا مهم نبود....دوست های صمیمی را از این قائله جدا میکنم...دوست های صمیمی انقدر نزدیکند که حال و روز شاد و غمگینم را میدانند، که نیازی به زنگ زدن و سوال پرسیدن از دیگران ندارند...

بعد از فیس بوک تنها اینجا را نگه داشته بودم...برای حرف های گاه و بی گاهم...برای احساساتی که دارم و یا دوست داشتم داشته باشم...نگه داشته بودم برای دلتنگی هایی که سراغم می اید...برای اینکه اینجا را روزی با دلخوشی باز کرده بودم....برای اینکه بعضی از نوشته هایش از قوه تخیلیم می امد و بعضی از احساساتم...اما اینجا هم جای ماندن نیست...به خاطر همان ادم های فوضول که رد اینجا را هم دارند...که منتظرند از روی نوشته هایم نشانه شناسی کنند و همان انگ هایی را بزنند که پیش تر میزدند...اشتباه از من بود...این را میگویم چون به قول یکی از دوستانم وقتی مطلبی را جای عمومی بازنشر میکنم خودم به ادمهای دور و برم این حق را داده ام که آن را بخوانند.من این حق را دادم اما حق ندادم کسی در مورد شخصی ترین قسمت زندگی ام از کسی سوال کند، پیگیری کند و یا پیغام خصوصی بگذارد و کنکاش کند...من خسته ام...از پچ پچه های ادمها خسته ام...از نگاه هایشان بیزارم...از حماقتی که در گفتارشان هست ...از این همه بیکاری که دنبال زندگی شخصی ادم ها هستند متنفرم...من این ادم ها را دوست ندارم...تحمل نمیکنم...من اینجا را ساختم برای نوشته هایی که در هیچ روزنامه و ستونی جا نمیگرفت...اما اینجا را میبندم چون نمیتوانم برای دخالت های ادمهای دور و برم کاری کنم...اینجا را میبندم و شاید روزی خیلی بی خبر از حالا برای تو و تنها تو بنویسم...برای تویی که دوست داشتنی بودی و هستی....

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 14:30 | لینک 

خب واقعیت است...اینکه فیلم ها را از روی زندگی آدم می سازند... اصلا کلیشه و مسخره، اصلا شما موقع دیدن این صحنه  کنترل تلویزیون را پرت کن و یا وقتی به این سکانس رسیدی یک" ای بابای" مسخره و بلند به روح کارگردان بفرست، اصلا بخند و جلو جلو فیلم را حدس بزن و بگو فیلم یک کلیشه به تمام معناست.... اما خب کلیشه ها همیشه  واقعیت اند.اینکه با تمام تکراری بودنش هنوز یک وقت هایی هست که تو پشت چراغ قرمز میایستی، به یک نقطه خیره میشوی، چراغ سبز می شود، تو هنوز به یک نقطه خیره ای...ماشین ها مدام بوق میزنند و تو هنوز در عوالم و هجمه فکرهایت  غرقی، ماشین ها فرمان میچرخانند و از کنارت رد می شودند...دست اخر هم یک راننده سبیل دار با صدای کلفت مردانه شیشه را میدهد پایین و سرت داد می کشد: که مگه کوری؟نمیبینی سبز شده؟؟؟ و تو یک لحظه به خودت می ایی و سری میگذاری دنده یک، ترمز دستی را می کشی  و گاز میدهی تا انتهای خیابان... و فرار میکنی از نگاه هایی که چپ چپ میخواهند وقت تلف شده عمرشان را از حلقوم تو و ماشین و چراغ قرمز در بیاورند .....اره، کلیشه و خنده دار است اما گاهی میشود پشت چراغ قرمز چهارراه اسفندیار،به یک نقطه خیره ماند و مفهوم چراغ سبز و قرمز را به راحتی گم کرد....

نوشته شده توسط سارا در ساعت 0:40 | لینک 

رویای تو خوب است....

نوشته شده توسط سارا در ساعت 20:49 | لینک 

قهوه ادم ها را به هم نزدیک میکند....

پس چرا تو  این همه از من دوری؟

 ترک و فرانسه و اسپرسو را کنار هم چیده ام....با یک قهوه جوش دو نفره...حالا تنها یک روز بارانی نیاز داریم....حوالی همین بهار...تو فقط زودتر برگرد....من قهوه دم میکنم، تو برایم حرف بزن، من قهوه را شیرین تر میکنم.....

به باران سپرده ام نم نم ببارد....قهوه کنار تو حال آدم را خوب می کند....

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 12:38 | لینک  | 

دلم میخواهد تا آخر دنیا از وی پی اِن تو استفاده کنم...دوست دارم کامپیوتر را که روشن میکنم اسم تو را ببینم  که در حال کانکت شدن به تمام شبکه های غیر مجاز دنیاست.... دروغ چرا، دوست دارم تا اخر دنیا یک چیز مشترک با تو برای استفاده داشته باشم، که حتی بعد از سال ها این وی پی اِن مشترک لعنتی را به هوای من تمدید کنی....

نوشته شده توسط سارا در ساعت 13:52 | لینک  | 

مثل حس دختر ونیزی روی قایق، که آن طرف آب ها عاشق مرد نجار شده است....

نوشته شده توسط سارا در ساعت 23:18 | لینک  | 

فیس بوک را بستم...چند وقت پیش...همان وقتهایی که تحمل نگاه هیچ نامحرمی را نداشتم...همان وقت هایی که همه ادمها جز تو برایم غریبه بودند...ادمهایی که هنوز هم غریبند ....

حالا وقت تولدم با یک فیس بوک بسته تنها تو به یادم هستی و چند دوست صمیمی...دوست هایی که از قبل بودند و هنوز هم هستند.... اما تو، تو برایم تازه ترین اتفاقی، اتفاقی که حتی از پسِ سالها باز برایم تازه میمانی...مثل همان روز اول، مثل وقتی که برای دیدنت سر بالایی خیابان را در دمای منفی 3 درجه می دویدم...مثل همان وقت هایی که از آن طرف چهار راه برایم دست تکان دادی...تو هنوز هم برایم دست تکان میدهی و من دنیا را با دست های تو عوض نمیکنم...با دستهایی که برای جشن 24 سالگی ام شمع روشن میکند، عکس میگیرد و در این شلوغی های اخر سال جدای از یک تبریک چند خطی دوستم دارد....عاشقانه ترین قرار را هم با هم گذراندیم.کنار هم،  تنها صبحانه نخورده بودیم که خدا برایمان دست و پا کرد....چای مینوشم روبروی تو...ادمهای دیگر در هجمه ای از همهمه محو شده اند....تنها تو هستی و چشمهای تو ...تنها تو هستی و لنز دوربین و میز صبحانه مفصل ما...تنها تو هستی و کیک و شمع 24 سالگی و هدیه های رنگ به رنگ تو...تنها تو هستی و دنیا که انگار هنوز جای خوبی برای زندگی ست....شمع ها را فوت میکنم... درست روبروی چشمهایت...روی همین نقطه تا سال ها بمان...از جایت تکان نخور...اینجا دوست داشتنی ترین نقطه دنیاست....

*******

بهار که بیاید 4 فصل را با تو دیده ام.4 فصل است که عاشقت شده ام.4 فصل است که با تو روزگار گذرانده ام.از روزهای عرق ریزان تابستان بگیر تا سوز آدم کُش شب های زمستان...4 فصل است که به تو فکر میکنم و تو کنار قلبم جا گرفته ای....بی هیچ مزاحمتی، بی هیچ تنش و آزاری....تنها تو هستی و صدای تپش هایی که سخت به سینه می کوید، که گاهی دلتنگم و گاه از دوست داشنن سرریز....بهار که بیاید، دوباره عاشق ترم...دوباره دلتنگ تر...دوباره حریص تر به بودنت....جای تو اینجا کنار بهار و من  بدجور خالی ست....

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 18:4 | لینک  | 

ادمها در مواجه با ناکامی 5 مرحله میگذرانند.اول بی تفاوتند، بعد فرافکنی میکنند، بعد پرخاشگری،مرحله چهارم هم افسردگی ست و در اخر هم مجبور به پذیرش ماجرا می شوند...اما من فقط یک مرحله در زندگی دارم...آن هم اینکه منتظرت هستم...تو فقط زودتر به خانه برگرد....

پ ن : از خلال احساسات زنی که بوی شوهرش را می شناخت...

نوشته شده توسط سارا در ساعت 22:27 | لینک  | 

کاش میشد ویروس سرماخوردگی می شدم...ویروس که باشم لا اقل سالی یکی، دوبار در تنت جا میگیرم...میدانم وضعیت خوبی نیست اما از این همه دوری خیلی بهتر است....

نوشته شده توسط سارا در ساعت 22:54 | لینک  | 

صورتم را می چسبانم به جعبه مخمل بنفش، غرق می شوم در بوی عطری که با نفس های تو یکی شده...خیلی دور نیست از روزی که زل زدم توی چشمهایت و جعبه مخمل را با دستهای تو سفت گرفتم مبادا جایی دورتر از آغوش من بروید....باور کن سال ها، سالها خیلی بعد از حال این روزهایمان هنوز یادم هست چطور جای تمام نداشته هایم را پر کردی...باور کن یادم خواهد ماند تو همان مرغ آمینی بودی که کنار تمام آرزوهای من نشستی و برآورده شدی....نمیدانم آینده من کجای این جغراقیای لعنتی خواهد بود اما خوب میدانم حتی در دورترین سال های بعد از تو هم ، من  از هیجان روزهایی که برایم ساختی  زندگی را دوباره  از سر خواهم گرفت....از هیجان تمام هدیه های بی بهانه ات ، از هیجان تک تک روزهای عاشقانه ای که گذشت و به خاطر بودنت کنار تمام ثانیه هایی که رنگ تکرار به خودش گرفته بود... قبل از تو  دنیا چیزی کم داشت...این حرف امروزم نیست...شاید همان روزی که اهسته امد و توی قلبم متولد شد  فهمیدم اگر تو نبودی، نمی آمدی و دلتنگت نمیشدم،  دنیا  مفت هم نمیارزید...هیچ کس جای من نیست و این بزرگترین بدشانسی یک ادم است که جای من نباشد...باید جای من باشی که نیستی و نمیدانی من از کدام حس روز زمستانی حرف میزنم، که بفهمی حس سیندرلا بودن بعد از سال ها درست در روز ولنتاینی که برایم می سازی چقدر غنیمت ست در این روزهای قحطی دوست داشتن.. تمام روزهای عاشقانه ای که دیگران داشتند و من با تنهایی گذراندم حالا کنار همین جعبه مخمل و تو خلاصه شده است...فقط تو میفهمی من از کجای این روز حرف میزنم....همه اتفاقات خوب دنیا با تو معنا میگیرد....با تویی که من خوب بودنت را هر لحظه نفس می کشم و در ذهنم حک میکنم... هیچ کس در این شهر شبیه تو نیست و ادمی شبیه تو فراموش نمیشود، حتی اگر سال ها بعد از تو دوباره تنهایی به من تکیه کند....

 من تا سالها بعد ، تا روزهایی خیلی دورتر از این روزها می نشینم یک گوشه و با عطرت نفس میکشم...جای من نیستی و نمیدانی همه زندگی از تو پر شده....پر از تو و دلتنگی برای تو....وقت دلتنگی دلم به یادگاری هایی که برایم گذاشتی خوش است..به همان عکس دو نفره توی اینه، به سنگ فیروزه ، به یک شهر بزرگ با هوای تو  و به جعبه مخمل بنفش که  بوی جان میدهد.....

نوشته شده توسط سارا در ساعت 1:9 | لینک  |